غم_بی_هم_نفسی
🥀#غم_بی_هم_نفسی
✍ تازه از دنیا رخت بربسته بود، جوان بود… در مراسم تشییع همه گریه می کردند، جیغ میزدند و با مهربانترین واژه ها توصیفش می کردند.
یکی می گفت؛زیباترین بود!
دیگری می گفت؛ ای خوش پوش ترین! یکی می گفت؛ همراز بود..
مادر دومم بود!
همسرش می گفت؛ عاشقش بوده و هیچ کس دیگر برایش مثل او نخواهد شد…
روی مزارش پر از گلهای خوشرنگ و زیبا با تزئینات ناب بود. تا مدتها نزدیکانش عاشقانه در موردش حرف می زدند….
آری واقعا اصلا معلوم هست ما آدم ها داریم چه بلایی بر سرخودمان می آوریم؟حتما باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد؟؟!
((اگر می خوای عزیز شوی
یا بمیری یا ….))
خدااایا
واقعا حقیقت دارد!!!
باید بمیری تا اطرافیانت نزدیکانت اقوامت دوستانت ….،دوستت بدارند؟ تا احساسات واقعیشان را به تو بگویند؟
((تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که مردیم همگی یار شدند!!!!))
…………………
من او را میشناختم او خیلییی احساساتی و مهربان بود، خیلی دلش می خواست دیگران رو درروی خودش بگویند؛ دوستش دارند و از خصوصیات خوبش بگویند ….اتفاقا او خیلی گل دوست داشت ….ای کاش دسته گل که نه شاخه گلی قبل از رفتنش تقدیمش کرده بودند…..
کاش همسرش در زنده بودنش به خودش می گفت هیچکس برایم همتای تو نمی شود کاش به او می گفت جبران نمی شود …..شاید تقدیرش به گونه ای دیگر رقم می خورد…..شاید.
راستی تا به حال به آن ناگهان فکر کرده اید؛ و ناگهان چه زود دیر می شود….خیلی زود….دیر می شود.
✍️🏻به قلم خودم
طلیعه سنجابی


