یادم کن
#تا_زنده_ام_یادم_کن
✍ پیرمرد خسته و تکیده روی تخت نشسته بود، به سختی و زحمت لباسهایش را پوشیده و منتظر است تا پسرش او را با خود به مغازه اش ببرد.
آخر تنها دلخوشی پیرمرد، بعد از آنکه تمام ثروت و پولش را به پسرانش بخشیده بود و اکنون در آن آپارتمان که همسرش حتی بالکنش را آشپزخانه ی به اصطلاح امروزی ها ((کثیف))، کرده بود به سختی نفس می کشید و می خواست چندساعتی به بیرون از آنجا پناه ببرد.
اما…پسر…خسته شده بود از آن پدر پیر خسته و تنها که از قضا، دیگرچیزی هم نداشت که به آنها ببخشد.
پیرمرد التماس میکرد وخواهش که مرا ببر و پسر می گفت؛ مگر فقط من پسرت هستم؟ به آن دیگری ها بگو بیایند؟
راست میگفت!! آن دیگری ها دیگر حتی یادشان رفته بود پدری دارند!
………………..
به این می اندیشم که وقتی پیرمرد از دنیا برود چند پسر پیدا می کند؟ روی مزارش گلباران می شود….خواهرها و برادرانش می آیند و برایش اشک می ریزند. روزهای متمادی می آیند و می روند. حتی شب در خانه او می مانند.…در صورتی که او دیگر نیازی نداشت.
آن بازماندگان بامعرفت!! چرا تا زنده بود قلبش را شاد نکردند؟ چرا دمی مهمان دل گرفته اش نشدند؟…….
چه بلایی بر سر ما آدم ها آمده؟ حتما باید یکی بمیرد تا یادشان بیفتد او را دوست دارند؟؟؟
#طلیعه_سنجابی
