طلوع سپیده دم

  • خانه
  • تا_زنده_ام_یادم_کن 
  • ورود 

دلتنگ رهبر شهیدم

06 مهر 1405 توسط طلیعه سنجابی

✍️🏻چندروز است دلتنگم دلتنگ رهبر شهیدم …سرکلاس همیشه ساعت اول به عکس زیبایش نگاه می کردم و برایش آیت الکرسی می خواندم بعد صلوات می فرستادم و اللهم اجعلنی سیدعلی خامنه ای فی درعک الحصینه ….را ۳ بار می خواندم و دوباره صلوات می فرستادم آاآآآه آن روز شنبه من ساعت اول مدرسه پسرم رفته بودم و وقتی قدم به حوزه گذاشتم گفتن بیت را زده اند من تمام جانم را اضطراب فرا گرفت و فقط با اشک و گریه به عکست نگاه می کردم و آیت الکرسی می خواندم یادم هست تو را به تک تک اهل بیت علیه السلام سپردم به حضرت ام البنین سلام الله علیها …‌.ولی نمی دانستم روح بلندت آن هنگام در آسمانها بود و کنار اهل بیت بودی با زهرا کوچولویت با بشری و زهرای دیگرت و با همه ی بچه های میناب و همه ی شهدا……امروز این فیلم را از شما دیدم اشک امانم نمی دهد دلم برایت تنگ شده دلم برای صدای با صلابتت تصویرنورانی ات نگاه پدرانه ات تنگ شده….دلم می خواهد فقط هق هق بزنم و اشک بریزم …..آقا جان برایم دعا کن عزیزه قلبم امام سیدعلی جانم
[[ما زندگی بدون تورا صبر می کنیم
باشد… ولی دومرتبه برگرد با ظهور…..]]

ادامه »

 نظر دهید »

غم بی هم نفسی

05 مهر 1405 توسط طلیعه سنجابی
غم بی هم نفسی

🥀#غم_بی_هم_نفسی

✍ تازه از دنیا رخت بربسته بود، جوان بود… در مراسم تشییع همه گریه می کردند، جیغ میزدند و با مهربانترین واژه ها توصیفش می کردند.
یکی می گفت؛زیباترین بود!
دیگری می گفت؛ ای خوش پوش ترین! یکی می گفت؛ همراز بود..‌‌
مادر دومم بود!
همسرش می گفت؛ عاشقش بوده و هیچ کس دیگر برایش مثل او نخواهد شد…
روی مزارش پر از گلهای خوشرنگ و زیبا با تزئینات ناب بود. تا مدتها نزدیکانش عاشقانه در موردش حرف می زدند….
آری واقعا اصلا معلوم هست ما آدم ها داریم چه بلایی بر سرخودمان می آوریم؟حتما باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد؟؟!

((اگر می خوای عزیز شوی
یا بمیری یا ….))

خدااایا
واقعا حقیقت دارد!!!
باید بمیری تا اطرافیانت نزدیکانت اقوامت دوستانت ….،دوستت بدارند؟ تا احساسات واقعیشان را به تو بگویند؟
((تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که مردیم همگی یار شدند!!!!))
…………………

من او را میشناختم او خیلییی احساساتی و مهربان بود، خیلی دلش می خواست دیگران رو درروی خودش بگویند؛ دوستش دارند و از خصوصیات خوبش بگویند ….اتفاقا او خیلی گل دوست داشت ….ای کاش دسته گل که نه شاخه گلی قبل از رفتنش تقدیمش کرده بودند…..
کاش همسرش در زنده بودنش به خودش می گفت هیچکس برایم همتای تو نمی شود کاش به او می گفت جبران نمی شود …..شاید تقدیرش به گونه ای دیگر رقم می خورد…..شاید.
راستی تا به حال به آن ناگهان فکر کرده اید؛ و ناگهان چه زود دیر می شود….خیلی زود….دیر می شود.
✍️🏻طلیعه_سنجابی
#به_قلم_خودم

قدرت ذکر

05 مهر 1405 توسط طلیعه سنجابی

قدرت ذکر
اللهم انی اعوذ بک من الخبث و الخبائث
بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه »

 نظر دهید »

بخوان باران

05 مهر 1405 توسط طلیعه سنجابی

#سوژه_هفتگی

✍ بخوان باران

صدای شُرشُر باران، بی اختیار مرا به سمت پنجره
می کشانَد. 
پنجره را باز می کنم، به به! چه بارانی! چه هوایی!
نفس عمیقی می کشم و به بیرون می روم. روی تراس می نشینم و از تماشای باران و سرسبزی درختان لذّت می برم.
هوا، هوای عشق است، هوای خاطره هاست. مرا با خود به دنیای کودکی می بَرد….
7،8 سالم بود. همیشه باران که نم نم می بارید، چشمانم قلبی می شد و با برادرم به حیاط پشتی بزرگ سرسبز خانه مان می رفتیم. با نایلون هایی که از مادرم می گرفتیم و روی سرمان پهن می کردیم و صاف نگه می داشتیم، شروع می کردیم به چرخیدن دور خودمان و شعر خواندن؛؛
((بیا بیا بیرون بیا 
از دل ابر بیرون بیا 
با یه تکون با دو تکون ….و دوباره از اول شروع می کردیم به خواندن….))
باران بیشتر و تندتر می شد و ما ذوق می کردیم و هر دفعه بلندتر می خواندیم ……
خدا هم با ما بازی می کرد. چه جالب بود! که واقعا باران را برایمان تندتر می کرد تا ما ذوق کنیم هر چه بیشتر و بیشتر ….یادش به خیر 
…….
فکر می کنم به اینکه باران رحمت و مهربانی خداوند در همه ی زندگیمان جاری هست، ولی پرشتاب تر و تندتر می شود، اگر هنوز مثل کودکی هایمان با اطمینان و امید از “رحیم” طلب کنیم.
هر چه با عشق بیشتری بخوانیمش او با رأفت بیشتری جوابمان را می دهد…او واقعا برای خوشحالی ما بیشتر از همه ذوق می کند، او از همه مشتاق تر است به ما…
بخوان باران! بخوان از پروردگارم 
که فرمود؛ بنده ی من، من تو را دوست دارم ….اگر بدانی چقدر مشتاقت هستم از شوق جان می دادی. 
دستانم را زیر باران می گیرم به آسمان نگاه می کنم با چشمانم که به اشک نشسته می گویم؛ خدایا عاشقت هستم ای مهربانتر از مادر ای دوست داشتنی ترین معشوق …دوستت دارم.

#به_قلم_خودم
#طلیعه_سنجابی


ادامه »

 نظر دهید »

یادم کن

05 مهر 1405 توسط طلیعه سنجابی
یادم کن

#تا_زنده_ام_یادم_کن
✍ پیرمرد خسته و تکیده روی تخت نشسته بود، به سختی و زحمت لباسهایش را پوشیده و منتظر است تا پسرش او را با خود به مغازه اش ببرد.
آخر تنها دلخوشی پیرمرد، بعد از آنکه تمام ثروت و پولش را به پسرانش بخشیده بود و اکنون در آن آپارتمان که همسرش حتی بالکنش را آشپزخانه ی به اصطلاح امروزی ها ((کثیف))، کرده بود به سختی نفس می کشید و می خواست چندساعتی به بیرون از آنجا پناه ببرد. 
اما…پسر…خسته شده بود از آن پدر پیر خسته و تنها که از قضا، دیگرچیزی هم نداشت که به آنها ببخشد.
پیرمرد التماس میکرد وخواهش که مرا ببر و پسر می گفت؛ مگر فقط من پسرت هستم؟ به آن دیگری ها بگو بیایند؟
راست میگفت!! آن دیگری ها دیگر حتی یادشان رفته بود پدری دارند!
………………..

به این می اندیشم که وقتی پیرمرد از دنیا برود چند پسر پیدا می کند؟ روی مزارش گلباران می شود….خواهرها و برادرانش می آیند و برایش اشک می ریزند. روزهای متمادی می آیند و می روند. حتی شب در خانه او می مانند.‌‌‌…در صورتی که او دیگر نیازی نداشت. 
آن بازماندگان بامعرفت!! چرا تا زنده بود قلبش را شاد نکردند؟ چرا دمی مهمان دل گرفته اش نشدند؟…….
چه بلایی بر سر ما آدم ها آمده؟ حتما باید یکی بمیرد تا یادشان بیفتد او را دوست دارند؟؟؟

#طلیعه_سنجابی


 نظر دهید »
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

طلوع سپیده دم

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • تا زنده ام یادم کن
  • دلتنگ رهبر شهیدم
  • غم بی هم نفسی
  • قدرت ذکر
  • مهربان تر از مادر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس